هرروز جهان است و فرازی و نشیبی
این نیز نگاهی ست به افتادن سیبی
در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز
اینقدر که در پیرهنت نیز غریبی
آخر چه امیدی به شب و روز جهان است
باید همه ی عمر خودت را بفریبی
چون قصه ی آن صخره که از صحبت دریا
جز سیلی امواج نبرده ست نصیبی
آیینه ی تاریخ تورا درد شکسته ست
اما تو نه تاریخ شناسی نه طبیبی!

هم از سکوت گریزان،هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار ردپا بیزار...
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار
اگرچه می گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر،من از شما بیزار
به مسجد آمدم و ناامید برگشتم
دل از مشاهده ی تلخی ریا بیزار
صدای قاری و گلدسته های پژمرده
اذان مرده و دلهای از خدا بیزار
به خانه ام بروم؟ خانه از سکوت پر است
سکوت می کند از زندگی مرا بیزار
تمام خانه سکوت وتمام شهر صداست
از این سکوت گریزان،از آن صدا بیزار
*******
********
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تورا آه به هم می ریزد؟
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد!!!
عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد...
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده ست
دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد!
آه...! یک روز همین آه تورا می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد!!!
باید خیلی بیرحم بوده باشی هیچ تصویری از تو توی ذهن من باقی نمونده و نیست اما می خوام برات روشن کنم که چه جور آدمی هستی تمایل داشتم روت اسم بزارم اما دیگه نمی خوام این کارو بکنم...
اگر نوشته هامو می خونی بدون که ازت نااضی ام از همون اول تا همین الان...از تو بیزارم از اونم که مثل توئه بیزارم ...لازم نیست که اسمی ازش بیارم چون خودت بهتر از همه می دونی تو خیلی سنگ دلی چه طور؟ چه طور شد؟
از تو و از اون حالم بهم می خوره...تو خیلی پستی تو لیاقت نداری لیاقت اسم مقدسی رو که بقیه روت می زارن و نداری درحالی که برای من هیچ ارزشی نداری !
چه طور تونستی؟ چه طور؟
اونی که گفتی و می گفت دلمو خیلی می سوزونه...و خیلی همیشه دلمو می شکنه تو آشغال ترین موجودی هستی که میشناسم اما حالا می خوام از یه تویه دیگه حرف بزنم پس گوش کن:
اون رفت تو هم رفتی اما اون برای همه ارزش داشت هرچند که اونم با من سر ناسازگاری داشت...
اما همین که منو در رفاه و آسایش بزرگ کرد حتی یه تار موهاش می ارزه به صدتا مثل تو!
تو هیچ وقت نفهمیدی منم تا الان هیچ وقت نفهمیدم که اگه یکی تو گوش منم ونگ می زد پرتش می کردم یه طرف و می گفتم : به من چه؟ اصلا برو به درک...!مگه از وجود منی؟!
ولی اون خیلی بزرگ بود...خیلی بزرگ بود که مثل تو نبود
چه طور شد؟چه طور شد که من حتی نمی تونم تورو توی دلم صدا بزنم؟
چه طور شد که اون زمانی که نمی فهمیدم لااقل هر ۲ ،۳سال یه سری بهم می زدی هرچند که با استقبال روبرو نمی شدی که البته حقت همین بود...چه طور شد ؟چه طور شد که من در آستانه ی۲۱سالگی ۹ساله که حتی یک بار هم ندیدمت..پس ببین من درست میگم ...درست میگم که تو لیاقت نداری...
اما خیلی وقتا بهت فکر میکنم هم به تو و هم به اون...فکر نکردی که روزی که تو میری آیا اون هوامو داره یا نه؟ فکر کردی چه جوری بزرگ میشم یا نه؟ نه...تو به هیچی جز خودت فکر نکردی !
من نمی خوام برات تعریف کنم از اینکه چی شد...؟چون خیلی وقته که نه من به تو ارتباطی دارم و مربوط میشم و نه توو این از همون آغاز نوشته شده بود.
نمی خواستم توی حرفام بهت توهین کنم اما ارزش بهتر از اینو هم نداری.
اگه نوشته هامو خوندی بدون که ازت دلم خیلی پره،خیلی وقتا دلم از تو و از اون میگیره اما کاش فقط این به شما دوتا ختم می شد...از کار تو بدترشم دیدم اما اینو بدون که توی همه ی آدمایی که بهم بد کردن تو از همشون پست تری...حتی از اون که خیلی سرزنشم کرد و کلی کتکم زد!
سرم درد میکنه...قلبم درد میکنه...تو میفهمی؟ تو درک میکنی؟
نه!...نه تو و نه اون ...چون همچین قوه ای ندارین!
به عنوان آخرین حرفم ازت خواهش میکنم همون طوری که ۹ساله توی بی خبری هستی بزار بقیه اش رو هم توی بی خبری بمونی...
ازم گذشتی ...منم خیلی وقته که ازت گذشتم...ولی بدون که هیچ وقت ازتون نمی گذرم!
باهمه بی سرو سامانی ام - باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست - در پی ویران شدن آنی ام
آمده ام با عطش سالها - تا تو کمی عشق بنوشانی ام
آمده ام بلکه نگاه هم کنی - عاشق آن لحظه توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم - آمده ام تا تو بسوزانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم - تا تو بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانمت - خوب ترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن - دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست - مرده یک صحبت طولانی ام
ها ….به کجا می کشیم ، خوب من - ها … نکشانی به پشیمانی ام !
وعده كردم كه به تو سرنزنم
برسم تا دم در در نزنم
قول دادم به غزلهاي خودم
زل به چشمان تو ديگر نزنم
مطمئن باش خيالت راحت
گله اي از تو به دفتر نزنم
اين چه رسمي است كه بايد يك عمر
حرف خود را به تو آخر نزنم
برو اي عشق برو تا اينكه
روي دستان تو پرپر نزنم

خسته ام، می فهمید؟
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ
همۀ عمر دروغ گفته ام من به شما
گفته ام عاشق پروانه شدم؟
واله و مست شدم از ضربان دل گل؟
شمع را می فهمم؟
کذب محض است دروغ است دروغ
من چه میدانم از حس پروانه شدن؟
من چه میدانم گل عشق را میفهمد
یا فقط دلبریش را بلد است؟
من چه میدانم شمع واپسین لحظۀ مرگ
حسرت زندگیش پروانست
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟
به خدا من همه را لاف زدم
بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم
باختم من همۀ عمر دلم را به سراب
باختم من همۀ عمر دلم را
به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان
بخدا لاف زدم من نمی دانم عشق رنگ سرخ است ؟
آبیست؟
یا که مهتاب هر شب واقعاً مهتابیست؟
عشق را در طرف کودکیم خواب دیدم یک بار
خواستم صادق و عاشق باشم
خواستم مست شقایق باشم
خواستم غرق شوم در شط مهر و وفا
اما حیف حس من کوچک بود
یا که شاید مغلوب پیش زیبایی ها
بخدا خسته شدم می شود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید تا تراویدن از پنجره را درک کنم؟
تا دلم باز شود؟
خسته ام ، درک کنید
میروم زندگیم را بکنم میروم مثل شما
پی احساس غریبم تا باز...
شاید عاشق بشوم.
به كه مي انديشي؟
كيست در زاويه ديد دو چشمان چنان جنگل تو؟
كه عميق است و پر افسون و غمين؟
از تو بيزارم و از آنكه در اعماق خيال تو كند رقص وجود...
از تو بيزارم و از بود و نبود...

برو اي عشق ميازارم بيش
از تو بيزارم و از کرده ي خويش
من کجا اينهمه رسوائيها
دل ديوانه و شيدائيها؟
من کجا اينهمه اندوه کجا ؟
غم سنگين چنان کوه کجا ؟
شب طولا ني و بيداري ها
تب سوزنده و بيماري ها
ديده ي شادي من کور نبود
خنده از روي لبم دور نبود
من پرستوي بهاران بودم
عالمي روح و دل و جان بودم
تا تو اي عشق به دل جا کردي
سينه را خانه ي غم ها کردي
سوختي بال و پر و جانم را
ارزو هاي فراو انم را
ميگريزم ز تو اي افسونگر
دست بردار از اين دل ديگر
دل من خانه ي رسوائي نيست
غم من نيز تماشائي نيست
کودک مکتب تو جانم سوخت
اتشي بود که ايمانم سوخت
عشق من گرم دل و جانش کرد
شعر من رخنه به ايمانش کرد
چشمم اموخت به او مستي را
پا نهادن به سر هستي را
بافت با تار اميدم پودش
برد از ياد نبود و بودش
انچه از ديگر ياران نشنيد
از لب پر گو هر من بشنيد
بوته ي خشک بياباني بود
غافل از عالم انساني بود
اشک شب گشتم و ابش دادم
سنبلش کردم و تا بش دادم
انچه در جان و دلم بود صفا
ريختم در دل و جانش ز وفا
رشته ي مهر به پايش بستم
تا بگيرد زمحبت دستم
تا بتي ساختم از روي نياز
شد مرا مايه ي اميد دراز
رنگ اندوه به چشمانش بود
در محبت گرو وش جانش بود
روز او بي رخ من روز نبود
به شبش شمع شب افروز نبود
قصه مي گفت ز بيماري دل
زغم هجر و گرفتاري دل
زانکه شب تا به سحر بيدار است
از پريشاني دل بيمار است
باورم شد که گرفتار دل است
بس که مي گفت که بيمار دل است
عشق رويائي او خامم کرد
شور و ديوانگي اش رامم کرد
پاي تا سر همه اميد شدم
شعله ور گشتم و خورشيد شدم
نرگس فتنه گرش دامم شد
عشق او منبع الهامم شد
پر از او بودم جادو بودم
يا نمي دانم خود او بودم
نقش او بود همه اشعارم
خنده هايم نگهم گفتارم
خوب چون ديد گرفتار دلم
آفتي شد پي آزار دلم
قصه ي عشق فراموشش شد
کر ز گفتار دلم گوشش شد
عهد و پيمان همه از ياد ببرد
دفتر عشق مرا باد ببرد
رنگ اندوه ز چشمانش رفت
لطف و پاکي ز دل و جانش رفت
شد سرا پا همه تزوير و ريا
مرد در سينه ي او مهر و وفا
ديگر او مايه ي اميدم نيست
ارزو ي دل نو ميدم نيست
اه اي عشق زتو بيزارم
تا ابد از غم دل بيمارم
برو اي عشق ميازارم بيش
از تو بيزارم و از کرده ي خويش
می آیی، عاشق می کنی
محو می شوی .
تا فراموش می کنم
دوباره می آیی ...
تازه می کنی خاطرات را
محو می شوی !!
...
به راستی که سراب از تو با ثبات تر است ...


